مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
132
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
حكايت بازرگان و زرباچه گفت : بدانيد كه در عهد هرون الرشيد ، من بازرگانى توانگر و از اكابر بغداد بود . ليك مال خود به اسراف خرج مىكرد . چون درگذشت ، چيزى ازو بميراث نماند . من او را به خاك سپرده ، عزا گرفتم و چند روز محزون بودم . پس از آن دكان بگشودم . متاعى در دكان نيافتم . وام خواهان پدر بر من هجوم آوردند . من از ايشان مهلت گرفتم و خود ببيع و شرا بنشستم و همه هفته قسطى بوام خواهان ميدادم . تا اينكه تمامت وام ادا كردم و سرمايهء بيندوختم . پس از آن ، روزى از روزها در دكه نشسته بودم . دختركى ديدم جامهء فاخر دربر و بر استرى نشسته ، با خادمان همىآيد . چون بر سر بازار رسيد ، استر در سر بازار بداشت و از استر فرود آمده ، با يكى از خادمان ببازار اندر شدند . شنيدم كه آن خادمك با او گفت : اى خاتون ، از بازار بيرون شو و كسى را مياگاهان و گرنه ما را بكشتن دهى . پس چون دخترك بدكانها نظر كرد ، از دكان من بهتر دكهء نيافت . بسوى دكان من آمد و بر دكان بنشست و مرا سلام داد . شيرين سخنتر ازو كس نديده بودم . گفت : اى جوان ، در نزد تو تفصيلههاى خوب هست ؟ گفتم : اى خاتون ، مملوك